تبليغاتX
ریحانه

وقتی از خط نگاهم دور میشدی با خود عطر خوش حضورت را نیز بردی در آخرین نگاهم به تو همیشه این را زمزمه میکنم که:سفرت بخیر اما!تو و دوستی خدا را به کبوتران به گنجشک برسان سلام مارا...

سفرت بخیر شد اما!شاید فراموش کرده ای که باید سلام مرا برسانی به هر آنچه که تو آنها را داری و من فقط غصه نداشتنشان را دارم

ابراهیم  !میدانم که صدایم را میشنوی . دلتنگ توام...

چه بسیار لحظاتی که با خود اندیشیدم چرا و برای که رفتی؟میدانم که پاسخش را خودت خوب میدانی و بی شک خواهی گفت:برای رضای خدا.او که از هر که و چه ای ارزشمند تر است

اما ابراهیم!آیا میدانی از وقتی رفته ای دنیای  من چقدر سوت و کور شده؟

میدانی از وقتی رفته ای برای عده ای یادت نیز مثل خودت رفت؟

من نمیدانم چرا اطرافیانم حضورت را مثل من احساس نمیکنند ؟ اما من پای بر جا تر از همیشه بر سر حرفم ایستاده ام میبینمت میبویمت و احساس میکنم تو را با همه وجودم  چرا که یقین دارم وجودی که برای خدا رفت  سخت جاودانه شده و ماندگار

ابراهیم! در نگاهت برق عشقی دیده ام که کمتر نگاهی در این روزگاران به آن شبیه است.

کاش میتوانستم ماهی کوچکی باشم در دریای بیکران نگاهت تا آنقدر در آن شنا کنم تا در عمق وجودت گم شوم و دیگر باز نگردم...

کاش به جای این قلم تو در برابرم بودی آنگاه وجود زلالت را با لذتی وصف ناپذیر سر میکشیدم...

اصلا نمیدانم جواب همه ای کاش های مرا خواهی داد یا نه؟

ابراهیم!ابراهیم!کاش هیچگاه تو را نمیشناختم و در بیخبری میماندم اما غم انتظار را تحمل نمیکردم .من حضورم را مدیون توام همه ما باید حضورمان را مدیون تو و رفقایت باشیم.

آیا پاسخ این قلب دلتنگ من سکوت است؟اگر پاسخم سکوت نیست پس چرا به خوابم نمیایی؟!چرا همانطور که من ساعتها با چشمانت حرف میزنم به چشمانم نمینگری که چگونه در حسرت یک پاسخ تو چشم براهند؟

باورم نمیشود که اینگونه مرا در بهت و حیرت از همت والایت بگذاری و از دور بر حیرتم بخندی!خندیدن هم دارد همتی که خداوند در سرشتت نهاد و اینگونه تو را از من متمایز ساخت بخند که زیباییت دو چندان میشود حتی اگر مضحکه ات باشم اما تو بخند.

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

                 که هر چه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

                       زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

                   برگرفته ازنی لبک 

+ نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 و ساعت 11:39 |
ملکوت الهی در توست ازحجاب درون خویش برخیز وشاهد ملکوت الهی باش.

زمین وآسمان گنجایش خداوند را ندارند به وسعت دل آدمی بنگر که عرش خداست.

زائر خویش زائر خداست.

+ نوشته شده توسط بهار در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 10:3 |

برای تو می نویسم تویی که جزئی از وجود منی تویی که همه هستی و زندگی منی تویی که بامنی ودور از منی تویی که سه ماهه در حسرت دیدنت می سوزم! نازنینم هشت سال پیش یه همچین روزی خدا تورو به من هدیه داد وتو زیباترین گل زندگیم شدی اما من برای تو کم بودم سعادت مادر بودن رو نداشتم وخیلی زود خدا تورو ازمن گرفت گل بی باغبون من! نمیدونم این روزای غبارگرفته بی تو بودن کی تموم میشه...؟اما اینو خوب میدونم خیلی خسته ام داغونم امیدی به زندگی و آینده ندارم همه تلاشمو میکنم که زندگی کنم شاد باشم ولی هیچ شادی وخوشهالی در من واقعی وعمیق نیست همیشه در اوج موفقیت وشور ونشاط نبودنت رو احساس میکنم واین همه شادی رو در من بی رنگ میکنه.گل ناز من! امروز نیستم کنارت اما هدیه من به تو همه زندگیمه تک تک نفسهامه و یه قلب خسته که چیزی جز عشق تو وابوالفضل عزیزم درونش نیست. 

+ نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 13:49 |

خدا جونم خیلی دلم برات تنگ شده یه مدته ازت دورم خیلی دور نمیدونم چم شده ولی اینو میدونم بدون تو نمی تونم ادامه بدم خیلی وقته خودمو گم کردم میخوام شروع کنم  ولی نمیدونم از کجا..         خداجون خسته ام هیچکس جز تو ندارم خیلی تنهام بعضی وقتا فکر می کنم منو فراموش کردی از گناهام خسته شدی میدونم خیلی پایین اومدم .یادش بخیر شبهایی که تا سحر برات ناز میکردم اشک میریختم صدات میزدم تو هم درعوض از نور خودت به من هدیه میدادی چه شبهایی بود اون شبا ولی افسوس که قدرشو ندونستم به خیال همیشگی بودنش با غرور بیجا تو یه چشم به هم زدن همه رو دادم میخوام برگردم اما خیلی سخته خیلی سخت.خداجونم به خاطر گذشته دستمو بگیر  الهی وربی من لی غیرک...                                                                

+ نوشته شده توسط بهار در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 11:59 |

زينب فرشته بود و پر خويش وا نكرد

اين كار را براى رضاى خدا نكرد

پر مى‏گشود اگر،همه را باد برده بود

سيمرغ بود و جلوه بى انتها نكرد

اين كربلا چه بود كه جز اين مسافرت

او را ز جان عزيزتر خود جدا نكرد

گيسوى آيه‏هاى نجيبى كه مى‏وزيد

با معجر شكسته زينب چه‏ها نكرد

ياد رقيه حرف گلو گير زينب است

حرفى كه تار صوتى او خوب ادا نكرد

آرى غذا نداشت ولى در تمام راه

يكبار هم نماز شبش را قضا نكرد

بيگانه بر غريبى زينب سلام كرد

كارى كه هيچ رهگذر آشنا نكرد

+ نوشته شده توسط بهار در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 8:46 |

غنچه از خواب پرید،و گلی تازه به دنیا آمد. خار خندید به گل گفت سلام... جوابی نشنید، خار رنجید ولی هیچ نگفت،ساعتی چند گذشت گل زیبا شده بود دست بیرحمی آمد نزدیک،گل از وحشت افسرد،خار در آن دست خلید وگل از مرگ رهید.صبح فردا که رسید خار با شبنم از خواب پرید، گل صمیمانه به او گفت سلام....

+ نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 12:8 |


Powered By
BLOGFA.COM