وقتی از خط نگاهم دور میشدی با خود عطر خوش حضورت را نیز بردی در آخرین نگاهم به تو همیشه این را زمزمه میکنم که:سفرت بخیر اما!تو و دوستی خدا را به کبوتران به گنجشک برسان سلام مارا...
سفرت بخیر شد اما!شاید فراموش کرده ای که باید سلام مرا برسانی به هر آنچه که تو آنها را داری و من فقط غصه نداشتنشان را دارم
ابراهیم !میدانم که صدایم را میشنوی . دلتنگ توام...
چه بسیار لحظاتی که با خود اندیشیدم چرا و برای که رفتی؟میدانم که پاسخش را خودت خوب میدانی و بی شک خواهی گفت:برای رضای خدا.او که از هر که و چه ای ارزشمند تر است
اما ابراهیم!آیا میدانی از وقتی رفته ای دنیای من چقدر سوت و کور شده؟
میدانی از وقتی رفته ای برای عده ای یادت نیز مثل خودت رفت؟
من نمیدانم چرا اطرافیانم حضورت را مثل من احساس نمیکنند ؟ اما من پای بر جا تر از همیشه بر سر حرفم ایستاده ام میبینمت میبویمت و احساس میکنم تو را با همه وجودم چرا که یقین دارم وجودی که برای خدا رفت سخت جاودانه شده و ماندگار
ابراهیم! در نگاهت برق عشقی دیده ام که کمتر نگاهی در این روزگاران به آن شبیه است.

کاش میتوانستم ماهی کوچکی باشم در دریای بیکران نگاهت تا آنقدر در آن شنا کنم تا در عمق وجودت گم شوم و دیگر باز نگردم...
کاش به جای این قلم تو در برابرم بودی آنگاه وجود زلالت را با لذتی وصف ناپذیر سر میکشیدم...
اصلا نمیدانم جواب همه ای کاش های مرا خواهی داد یا نه؟
ابراهیم!ابراهیم!کاش هیچگاه تو را نمیشناختم و در بیخبری میماندم اما غم انتظار را تحمل نمیکردم .من حضورم را مدیون توام همه ما باید حضورمان را مدیون تو و رفقایت باشیم.
آیا پاسخ این قلب دلتنگ من سکوت است؟اگر پاسخم سکوت نیست پس چرا به خوابم نمیایی؟!چرا همانطور که من ساعتها با چشمانت حرف میزنم به چشمانم نمینگری که چگونه در حسرت یک پاسخ تو چشم براهند؟
باورم نمیشود که اینگونه مرا در بهت و حیرت از همت والایت بگذاری و از دور بر حیرتم بخندی!خندیدن هم دارد همتی که خداوند در سرشتت نهاد و اینگونه تو را از من متمایز ساخت بخند که زیباییت دو چندان میشود حتی اگر مضحکه ات باشم اما تو بخند.
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد


